شاید عادت کرده بودم. نه، مطمئنم که عادت کرده بودم. همه مان عادت کرده بودیم. همه ی ما جوان ها. عادی شده بود برایمان که یک برچسب گنده که رویش نوشته شده "نسل سومی" بزنند بهمان و بعد بنشینند در باب مذمت ما نسل سومی ها فتوا صادر کنند. استثنا هم قائل نمی شدند. به هر صفت بدی متهم می شدیم. از نظر همه ی آن هایی که دیگر جوان نبودند، ما، جوان های امروز، بی انگیزه و منفعل و سطحی و لجباز و خودخواه بودیم و آنها برعکس، هدف مند بودند و عمیق و از خودگذشته. ما سکوت کرده بودیم و آن ها انقلاب. ما موسیقی مبتذل گوش می دادیم و آن ها سخنرانی دکتر شریعتی را. ما دیو دو سر و آن ها فرزند پیغمبر.
***
سه ماه پیش، ما جوان ها، ما نسل سومی ها خیلی چیزها را ثابت کردیم. نشان دادیم که هدف داریم، انقلاب کردن را بلدیم و از سکوت در برابر ظلم بیزاریم. ما به همه ی آن هایی که به سطحی بودن متهممان می کردند فهماندیم که آهنگ های ساسی مانکن را به حرف های موسوی و خاتمی و کروبی ترجیح نمی دهیم! ما نسل سومی ها، قرار است تا آخر راه این حرف دکتر شریعتی آویزه ی گوشمان باشد که می گفت:
در شگفتم از مردمی که خود در ظلم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 14:11  توسط مهشید محمدی
|
فردا به سرزمین بیست سالگی قدم می گذارم.
شمع ها را فوت کنم یا نه، تو جواب صبرم را خواهی داد.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 17:5  توسط مهشید محمدی
|
1. کاش آدمها می فهمیدند محدود کردن نزدیکانشان چقدر آنها را آزار می دهد. کاش یک دقیقه، فقط یک دقیقه خودشان را می گذاشتند جای آن بیچاره ای که مدام توی مخش راه می روند که: "همین که من می گم"، "تو حق نداری"، "مگه اختیارت دست خودته" و و و. عزیزان! بیایید زندگی کسانی که ادعا می کنیم دوستشان داریم را به گ.ا ندهیم.
2. من واقعا به این نتیجه رسیده ام که زندگی زیباتر از چیزی ست که ما می بینیم. برای همین هم هست که با وجود اینکه در حال حاضر شرایط زندگی ام خوب نیست امیدوارم. به آن بالایی که خوب نمی شناسمش قسم که هیچ در بسته ای، بسته نخواهد ماند.
3. دوست، واژه ای ست که هیچ تعریفی برای آن پیدا نخواهد شد. می دانم خدا فراموشم نکرده که دوستان خوبی مثل شما را سر راهم قرار داده، هر چند که نامتان دوست "مجازی" باشد! از تک تک تان ممنونم به خاطر کامنت های محبت آمیز و حرف های دلگرم کننده تان و دوستتان دارم.
4. مرجان عزیزم، هیچ وقت خوبی هایت را از یاد نخواهم برد. مرسی. بابت همه چیز.
پی نوشت:
شما هم حس می کنید؟ بوی سبزترین فصل سال می آید ...
بعدا اضافه شد:
همین الان نامه ای از دخترخاله های عزیزم رویا و پریسا به دستم رسید، نامه ای که پر بود از انرژی مثبت و مهر و کلی حرف نگفته در خود داشت. خوشحالم و می دانم خوشبختی نزدیک است، خیلی نزدیک.
+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 0:44  توسط مهشید محمدی
|
فکرش را بکن ...
سعی می کنی اصلا به روی خودت نیاوری. نشسته ای لبه ی تخت و با این که فکر این سه هفته ی لعنتی از کله ات بیرون نمی رود وانمود می کنی که داری وسایلت را مرتب می کنی. لبخندی تصنعی را هم چاشنی کار می کنی و یواش یواش و مثل همیشه آماده ی فراموش کردن می شوی که ناگهان سر می رسد. با همان چهره ی درهم کشیده و خشمی که دیگر وجب به وجبش برایت آشناست. می فهمی که باز می خواهد تحقیرت کند. سرت داد بکشد و فحش بدهد و لابد تو باید باز سکوت کنی و خرد بشوی و خرد بشوی و خرد بشوی.
فرصت نمی دهد. داد می زند که: بیا اینجا. چند بار. فاصله ات با او به سه متر هم نمی رسد. می روی. اشاره می کند به ته راهرو. " کوری؟ نمی بینی گچ دیوار ریخته روی زمین؟ می میری جمعشون کنی؟" صدای بلندش انگار توی سرت راه می رود. توی چشم هایش زل می زنی و می گویی که ندیده ای شان. می دانی منتظر همین حرف است. داد می زند که غلط کردی ندیدی و باران ناسزاست که روی سرت باریدن می گیرد. مثل همیشه به خاطر جرمی که مرتکب نشده ای ... به خاطر عقده های دور و دراز کسی که جرئت کرده نام پدر را روی خودش بگذارد ...
می روی و جا خوش می کنی روی تخت و بغض چند هفته ای یا نه، بغض چند ساله ات می شکند و پتو را مچاله می کنی توی صورتت که آن پدری که روبه رویت ایستاده اشک هایت را نبیند ... ولی او جری تر می شود و توهین کردن را از سر می گیرد ... آن وقت است که سکوتت را می شکنی ... باید بشکنی ... با چشمان خیس به او خیره می شوی و مثل خودش صدایت را بلند می کنی که " بسه دیگه، یه عمر هر چی گفتی هیچی نگفتیم، دست از سرم بردار"... این خود تویی، خود تویی که داری با صدایی که در خودت سراغ نداشتی داد می زنی که برود و دست از سرت بردارد ... باورت می شود؟
***
مقصر تویی. همیشه تو بودی. فکر می کنی می توانم کارهایت را فراموش کنم؟ کتک زدن هایت، فحش دادن هایت، طعنه های گاه و بی گاهت ... همه ی این ها با بهانه هایی کوچک آغاز می شدند و چون بیشتر وقتها سکوت می کردم و در خود می شکستم پیش خودت فکر می کردی لابد حق با توست و ادامه می دادی. هیچ وقت نمازخوان نبوده ای ولی چهارم دبستان که بودم به خاطر اینکه بازیگوشی می کردم و نماز نمی خواندم دست رویم بلند می کردی. عاشق هنر بودم ولی نگذاشتی به هنرستان بروم و مرا که همیشه درسم خوب بود به تنفر از آن رساندی و همیشه هم زبانت دراز بود که چرا درس نمی خوانم. هیچوقت نگذاشتی لذت بیرون رفتن با دوستانم را بچشم و اگر هم رفته ام بی اجازه بوده و با هزار ترس ولرز. همیشه مسافرت ها را به کام من و خانواده ات تلخ کرده ای. همیشه فحش داده ای، بد اخلاق بوده ای، توهین کرده ای ... کاش می دانستی چقدر حالم ازت به هم می خورد ... کاش می فهمیدی چه بر سر روحم آورده ای ...
خوبی هایت را دیگر نمی بینم. آنقدر بدی کرده ای که از چشم بیافتی. آنقدر از تو و فک و فامیلت دیده و شنیده ام که بتوانم با خیال راحت به قول رویا از اینجا کنده بشوم و بروم. می روم. خواهی دید.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 7:40  توسط مهشید محمدی
|
سلام.
برگشته ام اما حالم آنقدر خوب نیست که بتوانم بنویسم. فقط دوست دارم به تو که هرگز این نوشته را نخواهی خواند بگویم به خاطر تمام لحظات خوبی که به دستت تباه شد نمی بخشمت. هیچ وقت.
+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 23:55  توسط مهشید محمدی
دوست خوبم "تمنا" کامنت داده که چرا نمی نویسم ... در جوابش نوشتم دستم به نوشتن نمی رود. دلیلش را هم خود به خوبی می دانم.
حتما برایتان پیش آمده که کاری انجام بدهید و دیگران به خاطر آن تحسینتان کنند ... دوران راهنمایی، با بچه های کلاسمان گروهی را تشکیل داده بودیم که سردسته اش من بودم. گروه نمایش. خودم می نوشتم و کارگردانی می کردم و یکی از نقش های اصلی هم همیشه مال خودم بود. طنز می نوشتم. زنگ های ورزش وبیکاری را مدام به تمرین کردن می گذراندیم. گاهی هم آنقدر بچه ها سر تمرین مسخره بازی در می آوردند و هر و کر می کردند که مجبور می شدیم با خواهش و التماس از معلم ها بخواهیم اجازه بدهند سر کلاس حاضر نشویم تا وقت بیشتری برای تمرین داشته باشیم. کلی اعصابم به هم می ریخت و حرص می خوردم اما وقتی می دیدم دوستانم علی رغم شیطنتشان چقدر تلاش می کنند و از آن مهمتر، چه استقبالی از کارمان می شود کلی ذوق می کردم و انرژی می گرفتم. این بود که تا وقتی که توی آن مدرسه درس می خواندم فعالیتمان قطع نشد.
حالا اما وضع فرق می کند. راستش تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که آنقدرها خوب نمی نویسم. اگر اینطور بود، حتما این وبلاگ خواننده های بیشتری داشت، یا حداقل دوستان مجازی ام با علاقه ی بیشتری خواندن نوشته هایم را دنبال می کردند. می گویند احساس آدم به او دروغ نمی گوید.
قرار است چند روز دیگر به مسافرت بروم. شاید حدود سه هفته نباشم. آن روستای سرسبز و خوش آب و هوا جای خوبی ست برای خواندن و تمرین کردن، البته اگر ذهن آشفته ام مجال بدهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 3:4  توسط مهشید محمدی
|
ترانه موسوی را هم کشتند. آنقدر وحشیانه که ممکن نیست بشنوی و اشک هایت سرازیر نشوند. سکوت اگر کرده ایم بس است. نظام سخت ترسیده که نکند همه بو ببرند. نباید بی تفاوت بود. بیایید تمام تلاشمان را بکنیم تا این خبر به گوش جهانیان برسد. ساکت ننشینیم.
+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 23:17  توسط مهشید محمدی
|
محسن نامجو در گفت و گویی با شبکه ی بی بی سی اعلام کرد از اینکه بابت خواندن آن قطعه ی جنجال برانگیز عذرخواهی کرده پشیمان است و به زودی این اثر را همراه با گروه ارکستر اجرا و آن را به شخص عباس سلیمی نمین تقدیم خواهد کرد!
+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 23:7  توسط مهشید محمدی
|
برای دیدن "درباره الی" خیلی اشتیاق داشتم. می دانستم بهترین فیلم سال شناخته شده و یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران. همه ی یادداشت ها ونقدهایی که این طرف و آن طرف می خواندم مثبت بود و حاکی از استقبال شدید منتقدین و مردمی که توی جشنواره فیلم را دیده بودند. از همه ی این ها گذشته، فیلم نام اصغر فرهادی را به عنوان کارگردان یدک می کشید و همین برای منی که دیوانه وار "چهارشنبه سوری" اش را دوست می دارم کافی بود.
بلاخره انتظار به سر رسید و درباره الی اکران شد.
وقتی در اراک، توی آن سینمای کوچک که صدا و تصویر آنچنان خوبی هم نداشت فیلم را می دیدم، صدای قلبم را به وضوح می شنیدم. از نیمه ی دوم فیلم که فاجعه رخ می دهد دست های لرزانم که به هم چسبانده بودمشان روی چانه ام بودند و من در انتظار یک معجزه بودم...
قصد ندارم داستان فیلم را لو بدهم. توصیه می کنم اگر ندیده اید حتما بروید و ببینید. آن هم نه یک بار. این فیلم آنقدر خوب است که ارزش ده بار دیدن را هم دارد. اگر بخواهم در ستایش درباره الی بنویسم کار بیهوده ای کرده ام چون مطمئنا آنقدر خودتان اینجا و آنجا تعریفش را شنیده اید که حرف های من در نظرتان تکراری خواهد آمد.
چیزی که مرا وادار به نوشتن می کند میزان واقعی بودن "درباره الی" ست. قبلا جایی خوانده بودم که هر کس این فیلم را ببیند حتما با یکی از شخصیت ها همذات پنداری خواهد کرد و خودش را در او خواهد دید. و چقدر این حرف درست است. غیرممکن است به تماشای فیلم بروی و خودت را در میان آن جمع احساس نکنی. درباره الی فیلم زندگی ماست. فیلم خود ما انسان هاست در هر جایی از این کره ی خاکی که باشیم. توی این فیلم تو می توانی خودت را ببینی که چه آسان در مورد همه قضاوت می کنی و چه آسان تر دروغ می گویی و فکر می کنی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و آب از آب تکان نخواهد خورد. داستان فیلم با یک دروغ کوچک آغاز می شود و همین عمل به ظاهر بی اهمیت، فاجعه ای عظیم را رقم می زند. این دروغ کوچک به ظاهر بی اهمیت باعث آمدن دروغ های دیگر از پی هم می شود، نقاب از روی چهره ی همه کنار می رود و ما در پس آن شادی های زود گذر، بی اخلاقی های کهنه ای را می بینیم که خود نیز با تمام وجود چه در خودمان و چه در دیگران لمسشان کرده ایم. و این ما را وادار می کند به شرمندگی از خودمان و به تفکر در مورد باطن، و همین می شود که درباره الی فارغ از کارگردانی فوق العاده و بازی های درخشان و تصویربرداری عالی، به شاهکاری مبدل می شود که آنقدر واقعی ست که تماشاگران خارجی هم برای دیدنش صف می کشند و درکش می کنند و به افتخارش دست می زنند.
*** دیالوگ تحریف شده ی یکی از شخصیت های فیلم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 15:43  توسط مهشید محمدی
|
خون پاک تو سنگفرش خیابان را شست
و زیر آن پیکر بی جان
هزاران لاله ی قرمز شکفت
تو را بی صدا به خاک سپردند
و صد افسوس که نفهمیدند
فرشته هرگز نمی میرد
و ما که مثل تو آزادی را فریاد می زنیم
نگاه آخرت را از یاد نخواهیم برد
که بی شمار حرف ناگفته در خود داشت
و من می دانم
و ما می دانیم
و همه می دانند که آن چشم های پر از بغض
از این پس به ما ایرانیان است
که تقاص مظلومیت تو
و آن همه خون به ناحق ریخته شده را
از این خونخواران بی وجدان بی دین
بگیریم
که درد و بغض و کینه را به ما هدیه کرده اند
و کسی چه می داند
شاید آه مادرت
و آه همه ی مادران داغ دیده
به همین زودی زود
بگیرد دامان این شیطان صفتان را
و تو با آن چهره ی زیبا
که دیگر رنگین از خون نیست
به خواب یکی از ما بیایی
و سکوت آن لحظه های آخر را بشکنی
و با لبخندی که مثل لبخند خداست
زمزمه کنی
که من آزادم...
تقدیم به ندا آقا سلطان
که بی گناه رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 9:45  توسط مهشید محمدی
|